فصل بهار در میان درختان، در دشت ها، در جنگل،
اما اینجا، در محله یهودی نشین، هوا پاییزی است و سرد،
اما اینجا، در محله یهودی نشین، زندگی ملال آور است وحزن آلود،
و به سان خانه عزاداران، آکنده از درد و رنج.
فصل بهار! بیرون از اینجا، دشت ها را کاشته اند،
اما اینجا، اطراف ما، بذر یاس وناامیدی پاشیده اند
اینجا، اطراف ما، دیوارهای حفاظت شده سر به فلک کشیده اند،
وبه سان زندانی در ظلمانی ترین شب ها، مراقب آنند.
اكنون، فصل بهار است! بزودی ماه مه از راه میرسد،
اما اینجا، هوا آکنده از باروت و سرب است.
جلاد با شمشیر خونی اش زمین را
چون قبرستانی بزرگ شخم زده است
موردخای گبیرتیک -شاعر مردمی و ترانه سرا به زبان یدیش- در سال 1877 در کراکوف، لهستان متولد شد. گبیرتیک در مارس 1942 در محله یهودی نشین کراکوف زنداني شد. او در آوریل 1942 شعر "فصل بهار ما" را سرود. این شعر، زندگی حزن انگیز و نااميد کننده در محله یهودی نشین را توصیف می کند.



ببینیدم!
این رشته رشتهها، بند بند وجود من است
وین شرحه شرحهها، پارههای تن من است.
وه که" او" را ببینید!
مضراب به دست، پیش میآید!
چه کسی را برای نواختن هدف گرفته است؟!
آن نزدیکترین،
نزدیکتر میشود
به حس در مييابيدش؟!
این سو و آن سو را حیران نظر میکنم
به ناگه مقابلش، میبینم خود را!
من" درحضوراو"یم یا" او" به پیش من؟!
واي من
مضراب را بر تار وجودم مینشاند.
آخ که چه نوای گوش خراشی میآید!
میشنوید؟!
اما! دست پس نمیکشد و ادامه میدهد
محو نواختناش شده
وز زخم بیرون میبردم.
مدهوش زخمه زدنش میشوم.
وای که،
خراشیده نوای این تن،
خرامان گشته
بیهوش ز آوایش میشوم.
چرا با بهت نگاهم میکنند حاضران این مکان!؟
وه که همچو بیدقی،
در مقابل موسیقی باد
به رقص آمده این پاره پیکرم!
آه فهميدم!
مبهوت چرخش و پیچش مناند، این نظارهگران!
انگاری نمیشنوند این نوای پنجه" او" را!
نميبينند این شانه خورده آشفته را؟
این موسیقی موزون را؟
که در درون پیچیده و به پیچشَ وا داشته مرا!؟
وای که این ملودی،
حاصل ز اراده" او"ست و
این رقص ز حاضر بودنم" در حضور او"ست.
پس بزن،
زخمه بر ریشهی" جانم" بزن
چنان مضرابزن که،
میم ز" جانم" افتد و" جان" ماند و" تو"،
که جانی و جانان" تو"یی
ای همهی" جان" در" جان" تنم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدا رو میخوام نه واسه اینكه ازش چیزی بخوام
خدا رو میخوام نه واسه مشكل و حل غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت
خدا رو میخوام نه واسه خودم كه باشم یا برم
خدا رو میخوام نه واسه روزهای تلخ آخرم
خدا رو میخوام نه واسه سكه و سكو یا مقام
خدا رو میخوام كه فقط تو رو نگه داره برام
خدا رو دوست دارم واسه اینكه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودنو یادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشقو تنها نمیذاره
خدا رو دوست دارم واسه اینكه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند میزنه
خدا رو دوست دارم واسه اینكه من و تو با همیم
خدا رو دوست دارم كه میدونه ما عاشق همی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مردی در اتومبیل گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.
ناگهان از بین دو اتو مبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی ديده به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد. پسرک گریان با تلاش بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت: اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند.برادر بزرگم از روی صندلی به زمین افتاد و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم. برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از پاره آجر استفاده کنم مرد بسیار متاثر شد و از پسرعذرخواهی کرد؛ برادر پسرک را بلند کرد وروی صندلی نشاند.
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به سویتان پرتاب کنند. خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند، زمانیکه ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سوی ما پرتاب کند. این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه.
چرا اگر به کسي بگيد که در فضا 4 ميليارد ستاره وجود داره باورش ميشه ولي اگر بهش بگيد رنگ ديوار خيسه خودش با دست امتحان مي کنه تا مطمئن بشه؟
چرا براي انجام مجازات اعدام با تزريق آمپول سمي، از سرنگ استريل استفاده مي کنن؟
چرا تارزان ريش و سيبيل نداره؟ آيا ميشه زير آب گريه کرد؟
given up
جا زدن!
دوباره در حالی که عرق کرده بودم از خواب بیدار شدم
روز های دیگه رو هم به بیهودگی گذروندم
با خفت و بی آبرویی
دوباره ذهنم آشفته شده!
احساسم میگه که هیچ وقت اینجا رو ترک نکن
چون راه فراری نیست!
بدترین دشمن خودم هستم
من جا زدم ؛ چون مریض احساساتم
اینجا چیزی می تونی بگی؟
همه چی رو کنار گذاشتم ؛ چون من خفه شدم
به من میگی چه غلطی کردی؟! (دردت چیه؟)
نمی دونم که چی رو بردارم
فکر می کنم که متمرکزم ولی ترسیده ام
من آماده نیستم
نفس نفس می زنم
یه جوری یه جایی ، دنبال نجات می گردم
ولی برای هیچ کس مهم نیست!
بدترین دشمن خودم هستم
من جا زدم ؛ چون مریض احساساتم
اینجا چیزی می تونی بگی؟
همه چی رو کنار گذاشتم ؛ چون من خفه شدم
به من میگی چه غلطی کردی؟!
ازاین بدبختی نجاتم بده ...
از این بیچارگی نجاتم بده...
نجاتم بده از ...
از این بدبختی لعنتی نجاتم بده...
من جا زدم ؛ چون مریض احساساتم
اینجا چیزی می تونی بگی؟
همه چی رو کنار گذاشتم ؛ چون من خفه شدم
به من میگی چه غلطی کردی؟!
*هرگز نظراتت را قبل از آنکه از تو بپرسند بازگو نکن*
*هرگز مشکلاتت را قبل از آنکه مطمئن شوی دیگران میخواهند آن را بشنوند بازگو نکن*
*وقتی مهمان کسی هستی، به او احترام بگذار و در غیر این صورت هرگز آنجا نرو*
*اگر مهمانت مزاحم تو است، با او بدون شفقت و با بیرحمی رفتار کن*
*هرگز قبل از آنکه علامتی از طرف مقابلت ندیدهای به او پیشنهاد نزدیکی جنسی نده*
*هرگز چیزی را که متعلق به تو نیست برندار، مگر آنکه داشتن آن برای کس دیگری سخت است و از تو میخواهد آن را بگیری*
*اگر از جادو به طور موفقیت آمیزی برای کسب خواسته هایت استفاده کردهای قدرت آن را اعتراف کن. اگر پس از بدست آوردن خواسته هایت قدرت جادو را نفی کنی، تمام آنچه بدست آوردی را از دست خواهی داد*
*هرگز از چیزی که نمیخواهی در معرض آن باشی شکایت نکن*
*کودکان را آزار نده*
*حیوانات -غیر انسان- را آزار نده مگر آنکه مورد حمله قرار گرفتهای یا برای شکارشان*
*وقتی در سرزمینی آزاد قدم بر میداری، کسی را آزار نده، اگر کسی تو را مورد آزار قرار داد، از او بخواه که ادامه ندهد. اگر ادامه داد، نابودش کن*

























